چشم غزل آهویی اش دیوانه ام کرده
چشم غزل آهویی اش دیوانه ام کردهبا هرچه غیراز عشق خود بیگانه ام کردهشیرین زبانی های او شوری به جانم ریختمانند کو ه بیستون ویرانه ام کردهگیرایی چشمان او چون قهوه ی قاجاران ظل سلطان زهر در پیمانه ام کردهاز شوق دیدارش چه بیداری کشیدم منشب زنده داری تا سحر افسانه ام کردههر روز زهری را که در پیمانه می ریزدبا جان و دل می نوشم ودیوانه ام کردهوحید قهرمانی ...
ادامه مطلب